تبلیغات
لونه پرنده

فرودگاه ارواح (سفرنامه راهیان نور اسفند 1391)

به نام یکتا

فرودگاه ارواح

 

 

گاهی باید درد فراق کشید، فراق از دنیا. گاهی باید از دنیا و دغدغه ها و گره ها و عقده ها و بالا پایین روزگارش دور شد. باید دور شد از این هر روزه ی انسان هایی که از آفت روزمرگی زخمی شده اند و هر لحظه به آستانه ی مرگ نزدیک تر شده اند. محمل کلام تنها مرگ جسمی نیست، هم مرگ جسمی و هم مرگ روحی. حقیقت – که مظلوم واقع شده است - چنان ایجاب می کند که با مرگ جسمی، روح انسانهای زندانی و اسیر آزاد شود، آزادی از این دنیای زمینی. اما این روزمرگی، این «هر» روزگی، نه تنها تقارن مرگ جسمی و آزادی روح را به بار نمی آورد، بلکه موجب حرکتی تدریجی زندگی به سوی مرگ روح نیز می شود. آنقدر انسان را درگیر «گیر»ها و بندهای بی ارزش می کند که روح رشد نمی کند و مریض می شود، مریض و مریض تر. مهلک ترین بیماری برای روح رشد نکردن است. چنان می شود که با گذر روزهای سخت در «گیر» بودن و رشد نکردن، روح سرانجام از پای درمی آید.

این زنگ خطری می شود که باید از این درگیرهایِ هر روزه هایِ زندگیِ آکنده از مادیات، اجتناب کرد و دور شد. لایق شدیم و در دستچین خدای مهربان قرار گرفتیم برای زیارت سرزمین معراج قهرمانان و پهلوانان همیشه جاودان ایران، زیارت مناطق آسمانی راهیان نور. معتقدم این سفر «اکرام» خداوند بر ما بوده است و برای ما دعوت نامه فرستاده بودند. این اعطای لیاقت و اکرام و ارسال دعوت نامه تنها لطف بوده است، لطفی گران مایه.

مسافر شده ایم، همه ی ما مسافر شده ایم. سفر، تداعی دنیا را برایم می کند. همه در این دنیا همچون مسافرانی هستیم که قرار است از مسیر دنیا عبور کرده و خود را به سرای باقی برسانیم. عاقبت این سفر خیر باشد و یا نباشد مهم آن است که آن را به دیده ی مسافر بودن بنگریم. راهیان نور بیش از بیش وضعیت مسافر بودن و خانه به دوشی را برایم می نماید. در این سفر حس آشنایی دارم که گویی به دنبال کشف کردنش هستم. گویی آن را بارها و بارها تجربه کرده ام اما نمی دانم کی و کجا. این انتظار برای رسیدن و کشف آن حس آشنا، سفر را برایم شیرین و وسوسه انگیزتر می کند.

در مطلع زیارت های سفر، به دهلاویه مشرف شدیم. به زیارت محل عروج مردی شریف، و شرافت را در قاب تصویر دیدیم. مردی که در بطن یک زندگی ایده ال بود، ایده ال از نظر مردمانی دنیا دوست. مردی که با تمام خوشی های زندگی مدرنیته اش خداحافظی می کند و عطای آن خوشی ها را به لقائشان می بخشد. مردی که نام و نشان، مقام، پول و لذت های فانی دنیا را نادیده می گیرد و آنها را با گلوله توپ و خمپاره و آفتاب داغ و هوای شرجی جبهه های جنگ معاوضه می کند. ابرمردی که با احساس تکلیف به موقع و بی نظیرش شرافت و جاودانگی را درمی یابد.

چمران، سرباز مسیر حق و نمونه ی مجاهدی است که توانست از پس امتحانات سخت پیش رویش سربلند بیرون بیاید. او نیاز به ستایش من و دیگران ندارد. او خدایش را شناخت و خدایش او را دعوت کرد و سپس در دهلاویه او را عاشقانه دربرگفت...

جاذبه ی یاران اعلم الهدی ما را به هویزه می کشاند. فر و فرهیختگی اصحاب شهید اعلم الهدی است که حماسه هویزه را معنا می کند. آری اینجا هویزه است، فرودگاه پرواز ارواح های بامعرفت و قرارگاه دل های عاشق. آسمان ها بر این بهشت خاکی نازل می شوند و عرض ادب می کنند. اینجا سرای جدایی و وصال است. جدایی روح ابرانسان ها از جسم های پاکشان، و وصال آنها با آمال و آرمان و انگیزه شان...

گاهی باید فراق کشید، فراق از یار. فراق انتظار می زاید و وصال را زیباتر می کند! در فراق است که باید با همه ی وابستگی های دنیا پیکار کرد و پشت همه ی آنان را به خاک مالید تا بتوان به وصال رسید. هویزه دیار دانشجویانی است که با بصیرت قلبی خود میسرشان را شناختند و بالاخره در مقصد آن به عشقشان رسیدند. آنها طالب و جوینده علم بودند و بر همان اساس هویزه را رقم زدند.

جریان عاشقی ما را به اروند می رساند. ورود به این رود سرسخت شروطی دارد، شروطی همچون شجاعت و ایمان راستین. اروند میدان خودنمایی شیردلان ایران است. اروند حس غرور دارد. بدون شک اروندرود به شهیدانش می نازد. شهیدان مظلومی که جیره خوار سفره ی حسین بوده اند.

اروند تنها یک رود نیست، بلکه یک گفتمان است، یک روایت و تراژدی جانسوز است. گفتمان اروند از جنس غرور است. اروند از فرهیختگی ایمان ماهیان آزاده ی این مرز و بوم می گوید. تراژدی منقرض شده است، باید پرسید قحطی «قهرمان» آمده است یا «قهرمان شناس»؟! خطاب به قهرمان شناسان خفته می گویم از دل این رود قهرمانانی به معراج رفته اند که روایت ایثارشان لیاقت می خواهد! امیدوارم لیاقت آن را به ما و به شما عطا کنند...

دشت به دشت، راه به راه و شهر به شهر آمدیم و به خرمشهر رسیدیم. خرمشهر یک شهر معمولی نیست، خرمشهر یک شهر ایرانی است! خرمشهر یک کشور است... خرمشهر ایران است! خرمشهر همان هدیه خداوند به ملت ما است.

اینجا حس غربت ندارم. تنها چیزی که مرا به کنج حزن می کشاند جای خالی یاران است. هیچ گاه در کنارشان نبوده ام اما از نبودشان در بین ما احساس دلتنگی می کنم. سبک رفتند و جاودانه گشتند... سرتاسر این شهر آکنده است از نوای خاطره انگیز کویتی پور:

ممد نبودی ببینی...

شهیدان، جای شما میان ما خالی است، آیا جای ما هم میان شما خالی است؟!

قلبم سکوت ندارد. حرف می زند. دائما در رگ هایم خون می تپد. رگ هایم حاوی حرف های سوزنده ی یک قلب فروزان و سوزان است. این صدای غزل های اشتیاق مستانه ی من به شلمچه است.

شلمچه ساکت نیست. شلمچه حرف برای گفتن بسیار دارد. از جای جای این دشت و از ذره ذره خاک این سرزمین صدا می آید. این صدا لالایی شهادتین معشوق های خداوند است. این صدا روایت عشق بازی عاشقان همیشه جاودان است. شلمچه عاشقانه عاشق پرورش داده است. شلمچه راوی روایت عشق های ناب و دست نخورده ای است، روایتی که آنچنان مستانه است که هر شنونده ای را مجنون می کند!

اینجا دل دوست دارد با ادبیات مخصوص خود سخن کند. زلف و یار و جام و خال و چشم سیاه و روی سپید... دل اینجا به ذوق می آید و شاعرانه هایش را بازگو می کند. مگر می شود شلمچه را فهمید و قرار داشت؟ اینجا عشق حاکم است. هوای اینجا انباشته از جنون است. فقط یک عاشق می تواند در شلمچه شهید شود...! شلمچه میعادگاه عاشقان خداوند است.

عاشق واقعی شهید است که هم به مقام فنا رسید و هم خود را به مقام لقا رساند. شهید شهد عشق نوشیده است... جان شهید را جنونی دربرگرفته است که لیلای خدایی خود را می جوید، گاهی تشخیص سخت می شود که آیا خدا مجنون تر است یا شهید...؟ هر چه هست و نیست همه انتخاب خود حضرت دوست است و کرامتش که روان شده و پایان نمی یابد! معشوقگان خدا به حکم شهادت تفویض می شوند.

تمام زیبایی جبهه یک طرف، این داستان شهدای گمنام یک طرف. از آن لحظه که جمله ی زیر را شنیده ام، هر مصیبت و مرثیه ای که از شهدای گمنام به یاد داشته ام ناخودآگاه از یادم رفته است. همین را برای خود تکرار می کنم و ساعت ها با آن عشق بازی می کنم:

می گویند شهدای گمنام مهمان ویژه حضرت صدیقه طاهرهسلام الله علیها هستند...!

و همین جمله کفایت می کند برای اهل دل...

طلائیه را می خوانم. از نگاه خالصانه ی خادمانش پیداست یقینا ارزش این همه خدمت عاشقانه و خالصانه را دارد. اینجا به برکت خون شهیدانش مقدس شده است. طلائیه سکوی عروج دلشادان آسمانی است، سکوی عروج خرازی، همت، باکری ها و شهیدان بسیاری که آنچنان پرواز کرده اند و به آسمان جاودانه ها پیوسته اند که دستیابی به آنان آسان نیست، دستیابی به آن زحمت می خواهد، مبارزه ی بی امان می خواهد، مبارزه با همه ی وابستگی ها و اسارت های نفسانی که پیش تر شهدا با آنان جنگیدند و سربلند شدند. جبهه، جنگی مهم تر از جنگ با دشمن داشت، جنگ با هوای نفسانی و قلقلک های شیطانی. شهدا پرندگانی هستند که اهلیِ دونه های دنیا نشدند...

اینجا سکوت دارد، اما سکوتش لبریز بانگ و فریاد بیدار باش است. طلائیه بار مسئولیت به امانت دارد. مسئولیت در برابر اسلام و مسلمان بودن، این مسئولیت امانت شهیدان به ما رسیده است. آنها این امانت را به سلامت به طلائیه رسانیدند، حال وقت آن است که ما آن را بر دوش برداریم.

فرصت حضور ما در میان شهدا به اتمام می رسد. رهاورد این سفر را بر کنج دلم قاب می کنم:

شهیدان شاهد اعمال ما هستند.

 

سید مجتبی شریعتی (پرنده)

اسفند 1391


ادامه مطلب


لینک های مرتبط :

نویسنده : سید | دوشنبه 21 اسفند 1391 - 02:00 ق.ظ | نظرات()
نام شما: elham
سایت شما:
در تاریخ : جمعه 23 فروردین 1392 06:38 ق.ظ

نام شما: alone(kowsar(
سایت شما: http://im-alone-97.blogfa.com
در تاریخ : شنبه 17 فروردین 1392 09:03 ب.ظ

سلام
مرسی که به وبم اومدید
بازم سر بزنید

نام شما: Orkideh
سایت شما: http://Www.orkideyesepid.blogfa.com
در تاریخ : شنبه 17 فروردین 1392 06:49 ب.ظ

سلام ، خدا رحمت كنه مرحوم برادرتون رو.جه خوب كه یادش همیشه تو قلبته.ممنون از حضور زیبا و روشنت.

نام شما: مریم
سایت شما: http://payizi65.blogfa.com
در تاریخ : پنجشنبه 8 فروردین 1392 12:25 ب.ظ

اگر بهتون بگن کله زندگیتون یه فیلم بوده

اسم فیلمو چی میزارید؟

بیایید نظر بدید ممنون میشم

نام شما: b.darsaneh
سایت شما:
در تاریخ : جمعه 2 فروردین 1392 05:33 ب.ظ

aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

نام شما: amir
سایت شما: http://montazeranenoor.mihanblog.com
در تاریخ : پنجشنبه 1 فروردین 1392 06:47 ب.ظ

دلتان به نور لطف خدا منور / مشام جانتان به شمیم بهارمعطر
عیدتان مبارک

نام شما: شاعر مشهد
سایت شما: http://www.medadsorbi.blogfa.com
در تاریخ : چهارشنبه 30 اسفند 1391 02:43 ق.ظ

وبلاگ زیبایی دارید مطالبتون رو خوندم و لذت بردم
شما به وبلاگ ما دعوتید

نام شما: alone(kowsar(
سایت شما: http://im-alone-97.blogfa.com
در تاریخ : پنجشنبه 24 اسفند 1391 07:23 ب.ظ

سنگ لازم نیست
ما با تلنگر هم می شکنیم...

ممنون از حضور گرمتون

نام شما: الناز
سایت شما: http://agen.persianblog.ir/
در تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 10:31 ب.ظ

سلام پرنده جون . از این که به وبلاگم اومدین ممنونم . منم عید شمارو پیشاپیش تبریک میگم . راستی از وبلاگت خوشم اومد لینکش کردم . امیدوارم موفق باشی . بازم بهم سر بزن . ممنون

نام شما: Orkideh
سایت شما: http://Www.orkideyesepid.blogfa.com
در تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 10:06 ب.ظ

خواهش میكنم.كارى نكردم..ممنون از لطف شما.

نام شما: Orkideh
سایت شما: http://Www.orkideyesepid.blogfa.com
در تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 09:54 ب.ظ

بازم فكر كنم ناقص اومد...ببخشید نت موبایله دیكه..

نام شما: Orkideh
سایت شما: http://Www.orkideyesepid.blogfa.com
در تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 09:50 ب.ظ

نوشتم تو كامنتم كه خوش به سعادت كه دعوت شدى از جانب شهدا،واقعا زیبا و تاثیر كذار توصیف كردى.دعا كنید من هم قسمتم بشه برم.و اینكه تو نوشته هات ركه هاى عرفان و فلسفه میبینم و از این بابت خرسندم.جون دید جهان بینى انسان باز میشه.

نام شما: Orkideh
سایت شما:
در تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 09:42 ب.ظ

فكر كنم كامنتم ناقص اومد؟!

نام شما: Orkideh
سایت شما: http://Www.orkideyesepid.blogfa.com
در تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 09:40 ب.ظ

درود و عرض ادب ، واقعا زیبا توصیف كردى این سفر معنوى اى كه دعوتى از جانب شهدا بود.بسیار تاثیر كذار بود.حالم دكركون شد. میكن خاك شلمجه حس و حال عجیبى داره وقتى اونجا میرى كلام در دهان نمیجرخه بلكه كلام در دلت سرازیر میشه و حلاوت خاصى داره.من متاسفانه هنوز قسمت با من یار نیست و راهى این مكان مقدس نشدم ولى خیلى دوست دارم فضاى اون مناطق رو تجربه كنم.خوش به سعادتت.راستى تو نوشته هات ركه هایى از عرفان و فلاسفه میبینم ، این خیلى خوبه جهان براى انسان باز میشه.التماس دعا آقا سید مجتبى...

نام شما: اساطیر ایران
سایت شما: http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86
در تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 03:25 ق.ظ

http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86

نام شما: 3 اصل مهم قرآن زندگی
سایت شما: http://sokhaneqoran.mihanblog.com/post/8
در تاریخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 07:45 ب.ظ

http://sokhaneqoran.mihanblog.com/post/8

نام شما: عكس با زمان نوردهی بالا
سایت شما: http://farzandanekoorosh.persianblog.ir/post/223/
در تاریخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 05:19 ب.ظ

http://farzandanekoorosh.persianblog.ir/post/223/

نام شما: نگار آشنا
سایت شما: http://lahootian9257.persianblog.ir/
در تاریخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 10:44 ب.ظ

در ضمن شما را لینک میکنم

نام شما: نگار آشنا
سایت شما: http://lahootian9257.persianblog.ir/
در تاریخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 10:42 ب.ظ

سلام
از اینکه محبت نمودید و مطلب وبلاگ را مطالعه کردید، بسیار ممنونم
امیدوارم در پناه محمد و آل محمد پیروز و سربلند باشید.
با تشکر
نگار آشنا : http://lahootian9257.persianblog.ir/

نام شما: زینب
سایت شما: http://zainab-ahmadi.persianblog.ir/
در تاریخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 09:42 ب.ظ

چه قدر زیبا بود ممنون

نام شما: شریعت نیوز
سایت شما: http://shariatnews.blogfa.com
در تاریخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 09:10 ب.ظ

سلام
سپاس از حضورتان
وصف زیبایی بود ......به راستی که جز این نیست....

قلمتان استوار

نام شما: سایت سینمایی حوض نقاشی
سایت شما: http://www.hozenaghashi.com/
در تاریخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 05:17 ب.ظ

http://www.hozenaghashi.com/

نام شما: زینب
سایت شما: http://zainab-ahmadi.persianblog.ir/
در تاریخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 02:38 ب.ظ

فوق العاده بود ممنون

نام شما: فرزان
سایت شما: http://farzandanekoorosh.persianblog.ir/
در تاریخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 01:53 ب.ظ

http://farzandanekoorosh.persianblog.ir/

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر