تبلیغات
لونه پرنده

تو را بر زمین نشاندم...!

این بار، شانه های خالی از بار خود گله دارند! شکوه می کنند که:

ای بارهای سنگین و سهمگین، ای بارهای خموش و چموش، ای بارهای آنی و ناگهان! با شما هم ای بارهای پر منت و پر زحمت، شمایی که مرا محمل خود کردید و مهلتی ندادید. بی هوا هوایم را "هوایی" کردید. تنفس را آنچنان بر من دشوار ساختید که دیگر غبار روزگار را به مثابه‌ی اکسیژن  به خوردم می رفت و به تقدس این زحمات سوگند که دمی نزدم...

ای بار، از زخم‌های پیله بسته‌ام گله دارم. تو آمدی و بر دوشم نشستی و عوارض‌ها بر من نشاندی. مرا از سنگینی خود، چنان از راه بیراه کردی و گمراه که دیگر هوایم مسیرم را از یاد برده بودم.

اما اینجا منم و تو! منی که دیگر بار ندارم و تویی که دیگر شانه نداری... از سنگینی‌ات خسته نیستم، از تو خسته‌ام... تو را بر زمین نشاندم تا توبه مهیا شود!

 


ادامه مطلب


لینک های مرتبط :

نویسنده : سید | جمعه 15 آذر 1392 - 03:04 ق.ظ | نظرات()
نام شما: b.darsaneh
سایت شما: http://darsaneh.mihanblog.com
در تاریخ : جمعه 15 آذر 1392 05:40 ب.ظ

زیبا بود دوست خوبم

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر